ما آزمودهایم در این شهر بخت خویشبیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست میگزم و آه میکشمآتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویشدوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرودگل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویشکای دل تو شاد باش که آن یار تندخوبسیار تند روی نشیند ز بخت خویشخواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذردبگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویشوقت است کز فراق تو وز سوز اندرونآتش درافکنم به همه رخت و پخت خویشای حافظ ار مراد میسر شدی مدامجمشید نیز دور نماندی ز تخت خویشحافظ
برچسب:
نویسنده: بردیا سلطانی
خرده گرفت که اینا چیه نگهداشتیاین شمع تولد، این پارچه پوسیده، اینا به چه درد میخوره جز اینکه فضا رو اشغال میکنه؟
من سکوت کردم و نگفتم که تک به تک اینا من و بند میکنه به لحظاتِ سپری شده گذشتهاینا یادگاری هستن از روزهایی که زندگی رو واقعا زندگی میکردم و فقط نمیگذروندمروزهایی که زندگی طعم داشت ، عطر و بو داشت و مثل الان انقدر خاکستری نبود._بهش یادآوری کردم که آدمها هیچ وقت نمیرنهمیشه بخشی ازشون هست همراهمونیا عکس میشن و میرن تو آلبوم عکسهاتیا آهنگ میشن و مهمون گوش هاتیا عطر میشن میرن میشینن به لبا
برچسب:
نویسنده: بردیا سلطانی
چطوری باید فراموش کنم؟چون اگه از ذهنم بیرون نره دیگه هیچ وقت نمیتونم مثل آدم زندگی کنم.
کل زندگیم بوی خون گرفتهبوی ترسبوی گریهبوی بهتمن از تمام این خیابون ها متنفرماز شوری این اشک ها متنفرماز صدای شلیکاز لباس نظامیاز صدای موتور متنفرممن می ترسماز فریاد کمکاز خون رو دیواراز سکوت حین خونریزیاز کوچه های بن بستاز تنهاییمن از تنهاییاز تنها موندن میترسممن چطوری باید فراموش کنم؟چون اگه از ذهنم بیرون نره دیگه هیچ وقت نمیتونم مثل آدم زندگی کنم.
برچسب:
نویسنده: بردیا سلطانی
بالاخره امتحان ها تموم شد
از سه دی تا الان...
اینا به کنار
فقط کاش امروز جلوی ناظم با اون کلاهی که شبیه جادوگرهای شهر اُز بود محاکمه نمیشدم
فقط انقدر مونده بود
برچسب:
نویسنده: بردیا سلطانی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید که کند شکوه ز هجران لب شیرینی - شهریار
برچسب:
نویسنده: بردیا سلطانی