خرده گرفت که اینا چیه نگهداشتی
این شمع تولد، این پارچه پوسیده، اینا به چه درد میخوره جز اینکه فضا رو اشغال میکنه؟
من سکوت کردم و نگفتم که تک به تک اینا من و بند میکنه به لحظاتِ سپری شده گذشته
اینا یادگاری هستن از روزهایی که زندگی رو واقعا زندگی میکردم و فقط نمیگذروندم
روزهایی که زندگی طعم داشت ، عطر و بو داشت و مثل الان انقدر خاکستری نبود.
_
بهش یادآوری کردم که آدمها هیچ وقت نمیرن
همیشه بخشی ازشون هست همراهمون
یا عکس میشن و میرن تو آلبوم عکسهات
یا آهنگ میشن و مهمون گوش هات
یا عطر میشن میرن میشینن به لباس هات
یا شعر میشن میرن تو دفترت
و یا دست کم میشن یک خاطره که همیشه تو ذهنته
+و دوباره گوش میسپرم :
صدای من الان شبیه دانش آموز های یازدهمیه که دارن شعر میخونن ولی خب
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم…
برچسب:
نویسنده: بردیا سلطانی